تا عشق هست زنده باش
وضعيت من در ياهو
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
381
بازديدهاي امروز وبلاگ
2
بازديدهاي ديروز وبلاگ
0
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[  Atom  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
تا عشق هست زنده باش
تنهاعاشق[2]
خاصم ادماي خاص رو ذوست دارم عجيب
فهرست موضوعي يادداشت ها
بايگاني
لیاقت اشک
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

نويسنده مطالب زير:   تنهاعاشق  

عنوان متن + قشنگي دنيا سه‏شنبه 3 مهر 1386  ساعت 11:56 صبح

نرم، نزديک

قشنگي دنيا به چيه؟به دارايي،به بچه

داشته باش،دنيا قشنگ ميشه ،قشنگ دروغي نه ها! قشنگ راستي

اماداشتن.داشتن با کنز فرق ميکنه

کنز هرکس کنه ،اون دنيا پدرش رو در ميارن.با همون کنزش داغش ميکنن

کنز يعني چه؟

يعني پول روي هم گذاشتن،يعني دارايي انبارکردن،خانه پشت خانه خريدن

چون کنز ميکني ديکه هيچ نداري،صاحبش نيستي،انباردارش ميشوي

هم خودت را محروم ميکني ازش ،هم ديگران را

داته باش،کنز هم نکن،لذتش را هم ببر

حسين بهترين مال وبهترين فرزند را داشت،همه هم از مالش بهره بردند

چه اونايي که ازدستش به محبت گرفتند وچه اونايي که از دستش به خصومت کشيدند

کنز هم نکرد


دلم افتاده آن طرف ديوار

دنيا ديوار هاي بلند دارد و درهاي بسته که دور
تا دور زندگي را گرفته اند
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود
سرک کشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار کنجکاوي آدم
را قلقلک مي دهد
کاش اين ديوارها پنجره داشت و کاش مي شد گاهي
به آن طرف نگاه کرد.شايد هم
پنجره اي هست و من نمي بينم .شايد هم پنجره اش
زيادي بالاست و قد من نمي
رسد با اين ديوارها چه مي شود کرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد
و مي شود اصلا فراموش
کرد که ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي
برداشت و کند و کند. ...شايد
دريچه اي،شايد شکافي،شايد روزني
هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست
کنم.حتي به قدر يک سر
سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و
نسيم،براي...بگذريم.گاهي ساعتها
پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به
آن و فکر مي کنم؛ اگر همه
چيز ساکت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي
را از آن طرف بشنوم.اما هيچ
وقت،همه چيز ساکت نيست و هميشه چيزي هست که
صداي روشنايي را خط خطي کند
ديوارهاي دنيا بلند است،ومن گاهي دلم را پرت
مي کنم آن طرف ديوار.مثل
بچه ي بازيگوشي که توپ کوچکش را از سر شيطنت به
خانه ي همسايه مي
اندازد.به اميد آنکه شايد در آن خانه باز
شود.گاهي دلم را پرت مي کنم آن
طرف ديوار. آن طرف حياط خانه ي خداست. وآن وقت
هي در مي زنم،در ميزنم،و
ميگويم:"دلم افتاده توي حياط شما.مي شود دلم را
پس بدهيد..." کسي جوابم
را نمي دهد،کسي در را برايم باز نمي کند.اما
هميشه،دستي،دلم رامي اندازد
اين طرف ديوار.همين. و من اين بازي را دوست
دارم.همين که دلم پرت مي شود
...اين طرف ديوار،همين که
من اين بازي را ادامه مي دهم و آنقدر دلم را
پرت مي کنم،آنقدر دلم را پرت
مي کنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس
ندهند.تا آن در را باز کنند و
بگويند: بيا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت
من مي روم و ديگر هم بر
نمي گردم
......من اين بازي را ادامه مي دهم


 


زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست .
هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد


 


چکنويس


ديگه هيچ نشونه اي / از اونهمه عاشقي نيس
جا گذاشتيم همه رو / تو کاغذای چکنویس
همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد
با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن
با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه
اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه
باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم
دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم
حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط
بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط


 


برای سرد ترین گرمی زندگیم

 

ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست

جز یاد عزیزت کسی در نظرم نیست

قدر تو و احساس تو رو کسی نفهمید

                                      دلت از همه رنجید

...

 

همدم تنهایی من یه دفتر و قلم شده

سهم من از این همه حس

احساس ناکامی شده

 

رو می کنم به آینه                                                                            

رو به خودم داد می زنم                                      

ببین چقدر حقیر شده

                                           اوج بلند بودنم 

 

دختر شب انگار دستانش کهیر زده ٬ با دلی پژمرده و نگاهی خنک در تکاپوی ذره ای دلخوشی بار ها می میرد و زنده می شود

صدای وسوسه انگیز چند مرغ مینا و لجاجت معصومانه ی دو مرغ عشق برای جفت گیری سعی در زیبا نمودن زشتی تبسم زبر زندگی می کنند

من تنها تر از همیشه ی یک اندوه و سنگین تر از هزاران سال غم و تنهایی چار زانو سر در گریبان برده و کودک وار سر بر چهار چوبه ی سنگی نجره می مالم

 

سهم من از تو چه بوده غیر آزار                                                                        

تویی که دنیا برات شده یه بازار                                         

من تو رو به چشم یاری دیده بودم    

                          تو مرا ولی  به چشم یه خریدار

 

 

 

یک تکه ی نور ٬ یا برجکی که انگار خداوند بر روی آن به نوشیدن و نوشتن مشغول است ٬ نورانی ترین قسمت آن لحظه ی زمین ٬ با نام مستعاری ماه و شکل یک روشنایی ملموس ٬ در آسمانی که بی شک بدون آن تکه تیره ترین چیز می شود

آری ٬ دوشب مانند دیوانگان تا نزدیک صبح بر دادری پنجره می نشینم و خیره تر از خیرگی ماه را نظاره می کنم

چه بزرگی سنگینی !! انگار کسی که برایش قسمتش را نوشته می دانسته چیست .. اما ...

اما نگاه مرد تنهای شب که بغض گریه لحظه ای رهایش نمی کند در نگاه غمگین و کرچ ماه گره خورده و بی نهایت و بی منظور بدون اختیار چشمان سیه فامش از اشک سنگین و باز سبک می شوند

یک حس غریب و عجیب مانند سوختن ملایم یک نخ سیگار که در مجاورت تنها یک نسیم دوست داشتنی است

گفتم نسیم " انگار چیز های زیبا همیشه مثبت نیستند " انگار حتی زیبایی و نجابت هم می تواند لطمه وارد کند

ماه در اوج اما تنها !! تنهایی که بدون شک برایش رقم خورده است ٬ در بالا ترین نقطه ی جهان ولی غمگین ٬ تصویر زیبا و خسته ی ماه مرا یاد کسی می اندازد که - در اوج ولی تنها - ست ...

 

دستی که زخم می زند ٬ نا پیداست

                                           اما زخم ٬

                                                    ــــ  عریان تر از طلوع آینه در روز است

شاید که تن به تیغ دوست سپردن

                                                    راهی به سوی تست ...

دوستی دیگر ٬ دستی دیگر ٬ و ... زخمی دیگر ...

 

 

برای بودن باید جنگید و روزی که ما جنگ را می بازیم می فهمیم که جنگی نبوده

ما سراسر زندگی را بازی داده می شویم ٬ به انواع صورت ها رنگ می شویم و گاهی برای یک لذت زود گذر حتی خداوند را انکار می کنیم 

 شاید بهشت درون بازوان دختری عریان و خیس از عرق جنبش باشد و یا جهنم در عطر یاس وحشی که از گیسوانش برخاسته باشد

 شاید خداوند شبانه برای دعا به زمین می آید و دست به دامان طبیعت وحشی می شود ٬ کسی چه می داند !! شاید برای عبور یک قطره ی باران از عرش به فرش تنها یک سر تکان دادن ساده گشادگی می کند

مهم بودن بی درایت و مطیع ماست ٬ بندگی نوع نمی شناسد ٬ گاهی به اسم خدا و به رسم شیاطین ٬ گاهی یک پیشانی کبود و پینه بسته اما دلی تهی از شعور شعر چشمان خداوند و گاهی یک سینه از عطر بالین فرشتگان و پیشانی بر تیغ

زندگی تنها همین چیز های بی معنی و پوچ است ٬ یک منجلاب وسیع که هر روز تمیزش می کنند ٬ اما آیا منجلاب را می توان برداشت ٬ گیرم که نامش را هم عوض کردیم ! چگونه باید درون ساخته شده ی مان را عوض کنیم

 

 

یک لیوان که ترک خورده سالهای سال اگر دست نخورد می ماند

اما حتی اگر یک میلی متر جا بجا شود

امکان هر نوع ریختن یا شکستنی را دارد

احساس انسان ها مانند یک لیوان می ماند

 


 


 


 


 

 

  نظرات شما  ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[3/7/1386- 11:56 ص] قشنگي دنيا
[آرشيو شده ها]


 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ